گاهی به آسمان نگاه کنیکی بود ... هنوزم هست |
||
امروز تو مستراح بیمارستان یه دسته خر تو سقفش کار گذاشته بودن
رو توالتش ده ثانیه تکون نمیخوردی چراغ خاموش میشد دستمو تکون میدادم روشن میشد
یه دقه طول کشید مکانیزمش رو کشف کنم تو اون ظلمات
اصن حرکت زور زدنم رو به فیلانشم حساب نمیکرد...فقط دس تکون دادن حالیش بود بدبخت کمبود محبت دار
دیگر آسیابی در کار نیست
سفید شده روزگارند این موها
مادرم عید نبود که بتونه کلاه قرمزی رو ببینه
براش گرفتم
دیشب تا ساعت دو و نیم ، سه نشستیم با هم سه قسمتش رو یه نفس دیدیم
خنده اش دنیاست ..دنیا
از در مستراح خونه که وارد میشدم یه تیکه کاشی بلند شده بود دقیقن با سایه هاش شبیه عنکبوت بود
امروز گفتم بکنمش هی میرم دسشوئی به فکر حشرات اینا نباشم اونم بدون لباس و در حالت بی دفاع
حالا کندمش شبیه سوسک شده
3/14 نوشت
عنکبوت رو میگیرم دستم
ولی امان از سوسک...امان
یکی از رفیقام دو سال پیش دخدرش رو بخاطر بیماری از دست داد...داغون شد تو این دو سال
علان اومد مغازه با یه دخدر بچه هش نه ساله براش چن تا کارتون بخره
نگاهم رو دید و یواشکی گفت :
رفتیم اینو آوردیم
صداش میلرزید...خعلی خوشال بود
منم بغضم گرفت یهو