گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

کلیشه

سلام...

 

چند روزیه با خودم درگیرم که اینو بگم یا نگم...ولی میگم

 

منظور پست قبلی من فقط کلیشه بود و بس

خواستم از کلیشه ای بودن خیلی چیزها بنالم....شکوه کنم که چرا همه چیز رو میایم سخت میگیریم و الکی گنده اش میکنیم ؟

چرا یه متنی رو میخونیم و اصلا در نظر نمیگیریم که گوینده یا نویسنده این متن تو اون دوران چه حال و شرایطی داشته ؟ آیا الان هم این قابل اجراست ؟ الان من اگه زندگی پر رنجی داشته باشم کارم خیلی درسته ؟

یا مثلا عشق رو  یه چیز قلمبه سلمبه میدونیم ....حتما عاشق باید بیستون رو بکنه تا عشقش ثابت بشه...یا فلان روانشناس گفته عاشق شونصد و سه تا نشونه داره و چون من ندارم عاشق نیستم...نه بخدا...

عشق و زندگی  ساده تر از این حرفهاست..تقصیر خودمونه از بس بزرگ حسابش میکنیم  یه وقتها زیر دماغمونه و نمیبینیمش

 

عشـــــــــــــــــــــــــــــق

میتونه دویدن برای جواب دادن به تلفن باشه

میتونه گوشی رو دم در حموم گذاشتن باشه که خدای نکرده زنگ بخوره من نتونم جواب بدم

همون دلهره همیشگی باشه که با دیدنش یا شنیدن صداش میاد سراغمون و هیچوقت تکراری و کهنه نمیشه

یا خیلی چیزهای دیگه ای که   به همین سادگی هستند

بخدا زندگی و این دنیا و همه مشکلات بزرگش خیلی ساده تر از این حرفهاست  بیشتر مواقع این خود ما هستیم که همه چیز رو حادتر از اون چیزی که هستند  میکنیم

 

مخلصیم

١۴/٣ نوشت

همین متن پائینی

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،
یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،
یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،
یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،
یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
یادم باشد: برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !
یادم باشد :هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...
یادم باشد: می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد !
یادم باشد: گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،
یادم باشد: هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و یادمان باشد :هیچگاه از راستی نترسیم !

 

+ نادر نریمان ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()   

قدم زنان بر روی اعصاب مبارک.....

 

سلام

 

ممنون از بابت لطف همگی....خوب چیکار کنم  ؟ من یه آدم برونگرا هستم....سختمه بخوام یه چیزی رو درون خودم نگه دارم...نه این که دهن لق باشم ها...نه...ولی دوست ندارم احساساتم رو درونم نگه دارم تا غم باد بگیرم....بگذریم تا الان دیگه خودتون این ها رو فهمیده بودید

یه توضیح درباره  پست  یه دونه زنده گی...       بابا تقصیر من چیه این دو تا خواهر هام این اسم رو برای خودشون انتخاب کردن......من و من.....خلاصه کلام تولد یکی از خواهر خونده هام بود به نام من نه تولد من !!!

 

بنده بیست سالم نشده....11 سال پیش بیست سالگی رو گذروندم....این توضیح خیلی واجب بود....نیشخند

______________________

 

 

دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست میداری تو را دوست نمی دارد.

کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نمی داری

اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسید

و این رنج است ..... زندگی یعنی این .....

علی شریعتی

دکتر بد رو اعصابم قدم میزنه....خیلی بد

آخه که چی ؟!!زندگی یعنی رنج ؟

من نمیفهمم...خوش بحال اونهائی که میفهمن....مفت چنگشون

ولمون کنن بزارن تو حماقت خودمون غوطه ور باشیم

حماقت هم عالمی داره بخدا

مخلصیم.....

+ نادر نریمان ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()   

گواهی غیبت موجه !

سلام...

مادر بزرگ دوست صمیمیم  فوت کرده...

و باید یه مدتی در کنارش باشم....

 

برای همین ممکنه کم پیدا باشم...

بر میگردم بزودی

 

مخلصیم  

+ نادر نریمان ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()   

یه دونه زنده گی...

سلام...

تو وبلاگ خواهر خونده های عزیزم...من و من ...قلب

 تولد  من  بود !هورا   ( اول یه تبریک داغ بگم تا یادم نرفته...مگه آدم چند دفعه بیست سالش میشه ؟)

یه چیزی از گذشته یادم اومد....یه موضوعی شد برای حرف زدنم چون نباید زور بزنم که چیزی بنویسم مینویسم کلا اینجوری که میجوشه و نوشته میشه رو دوست دارم....البته اگه دلمم بهم اوکی رو بده، یه وقتها میجوشه ولی آخرش دلم یه خط قرمز روش میکشه منم پاکش میکنم ....انگاری بازم رفتم تو حاشیه...نیشخند

یه وقتی بود که وقتی میخواستم خیلی از چیزهای این دنیا رو ببینم باید سرمو به طرف بالا میگرفتم  ، و اون موقع یک سری چیزها برام خیلی با ارزش بود مثل همین که میگفتن فلانی بیست سالشه ، دیگه فکر میکردم یعنی خیلی بزرگه و خیلی آزاده ، خوش بحالش چه کارهائی که تو زندگیش نمیتونه بکنه...برام یه آرزو بود و یه مقصد، خیلی منتظرش بودم ،ولی نمیدونم چی شد و چه  اتفاقاتی افتاد که اصلا نفهمیدم کی بیست سالم شد...خیلی دلم سوخت که حسش نکردم اونجوری که میخواستم البته...به شر و شور جوونی و سبکسری های اون موقع گذروندمش...یک ماه پیش اولین سال آغازین  دهه چهارم عمرم رو پشت سر گذاشتم....(( اعترافش سخته...مخصوصا این اصطلاح دهه چهارم خیلی برام سنگینه....مثل برق و باد گذشت)) ولی این دفعه حسابی حسش کردم....یک دهه ، نه بهتره بگم سه دهه چیکار کردم ؟ از این به بعد میخوام چیکار کنم ؟من تو زندگیم خیلی کارها کردم ، دیوونگی هائی که امروز که نگاه میکنم خودمم مات میمونم..به جاهائی خواسته و نا خواسته کشیده شدم که عرف و هنجار و مورد پسند هیچکس نیست...کارهائی انجام دادم که کمتر کسی انجام میده ولی از اون طرف خیلی کارها انجام ندادم که تقریبا برای همه خیلی پیش پا افتاده و ساده است...اما از عمری که گذروندم راضیم....امروز که به کلیتش نگاه میکنم یه چرتکه میندازم میبینم اگه همین الان بمیرم خیلی هم ککم نمیگزه...میخوام اینجوری زندگی کنم که اگه هر لحظه رفتنی شدم آماده باشم و کار زیادی برای انجام دادن نداشته باشم...سوای آرزوهائی که بهشون رسیدم یا نرسیدم

اگه همین الان که دارم این متن رو مینویسم بگن یک ساعت وقت داری تا بری ، فقط یه خداحافظی از مادر و برادرم و یک نفر دیگه میمونه و یک بسته سیگار و یه جائی که نهری ، آبی چیزی داشته باشه دراز میکشم و به آسمون نگاه میکنم و به صدای آب گوش میکنم....همین

 

  ۳/۱۴ نوشت

۱... این آهنگ وبلاگ مال معین و شعرش از ژاکلینه و از آلبومه طلوع

۲...ملاقات

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم(2)


به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم(2)


من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم(2)

۳...اینم لینکش که عذاب وجدان دزدی نداشته باشمنیشخنداین مال گوش دادنه این مال شعرشه

۴...پی نوشت به این خفنی و بلندی؟ نیشخند

هیچی دیگه....مخلصیم

+ نادر نریمان ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()   

عنوان ندارد...

 خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزانش خیره شد و مانند اکثرمعلمان دیگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود. چرا که در ردیف جلو پسربچه ای به نام « تدی استوارت» درصندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدی » را دیده بود و متوجه شده بود که او با بقیه بچه ها بازی نمیکند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیازدارد . برای همین «تدی» فردی نامطلوب قلمدادمی شد این وضعیت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثیر قرار داد که او عملا نمرات پایینی را بر روی برگه امتحا نی اش درج می کرد.

 در مدرسه ای که خانم «تامپسون» تدریس می کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصیلی همه دانش آموزانش را مورد بررسی قرار بدهد. او«تدی» را در نوبت آخر قرار داد . با این حال وقتی پرونده وی را مرور کرد، بسیار شگفت زده شد
معلم کلاس اول « تدی » نوشته بود او بچه ای باهوش است که همیشه برای خندیدن آمادگی دارد. او تکالیفش را مرتب انجام میدهد و رفتار خوبی دارد. او از اینکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال می شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدی » دانش آموز بسیار باهوش و با استعداد است  همکلاسی هایش او را دوست دارند اما او اخیرا به خاطر ابتلاء مادرش به یک بیماری لاعلاج دچار مشکل شده و   احتمالا زندگی اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برایش بسیار سخت تمام شد. اوتلاش می کند تا هرچه در توان دارد به کار بندد، اما پدرش چندان علاقه ای از خودش نشان نمی دهد. اگر در این خصوص اقدامی نشود زندگی شخصی اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدی» انزواطلب است و علاقه چندانی به مدرسه نشان نمی دهد. او دوستان زیادی ندارد و گاهی سر کلاس خوابش می برد.
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وی را شناخته بود به خاطر همین از رفتار خود شرمسار شد . اوحتی وقتی که دید همه دانش آموزانش به جز «تدی» هدایای کریسمس او را با کادوها و روبان های رنگارنگ زیبا بسته بندی کرده اند، حالش بدتر شد .هدیه «تدی» با بد سلیقگی در میان یک کاغذ ضخیم قهوه ای رنگ پیچیده شده بود که او آن را از پاکت های خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» برای باز کردن آن در بین هدایای دیگر دچارعذاب روحی شده بود. وقتی او یک گردنبند بدلی کهنه را که تعدادی ازنگین های آن هم افتاده بود به همراه یک شیشه عطر مصرف شده که یک چهارم آن باقی مانده بود از لای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید. گروهی از بچه های کلاس شلیک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآمیز بچه ها را با تحسین گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آویخت و مقداری از عطر را نیز به مچ دستش پاشید.
حرکت بعدی « تدی » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اینکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گیر آورد. سپس به وی گفت: خانم معلم امروز شما دقیقا بوی مادرم را می دهید.
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگریست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او یک ساعت در کلاس نشست و اشک ریخت. از آن روز به بعد او دیگر تدریس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و ریاضیات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگی هم بیاموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خویش رابه «تدی» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار می کرد گویی ذهن وی دوباره زنده می شد. هرچه بیشتر اورا تشویق می کرد . پسرک بیشتر عکس العمل نشان می داد . در پایان سال «تدی » یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد .خانم «تامپسون » علی رغم ادعایش که گفته بود که همه بچه ها را به یک اندازه دوست دارد اما این بار هم دروغ می گفت. چرا که تعلق خاطر ویژه ای نسبت به «تدی» داشت. یک سال بعد او نامه ای از طرف «تدی » دریافت کرد که در آن نوشته بود او بهترین معلم درتمام زندگی اش بود.
شش سال دیگر نیز سپری شد تا اینکه او نامه دیگری از طرف « تدی » دریافت کرد. «تدی » در این نامه نوشته بود درحال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه با رتبه عالی است . او بار دیگر به خانم «تامپسون» اطمینان داده بود که وی را همچنان بهترین معلم تمام زندگی اش میداند. سپس چهار سال دیگر نیز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدی » اذعان می کرد که او به زودی به درجه دکترا نایل خواهد آمد. او نوشته بود که می خواهد باز هم پیشرفت کند وبار دیگر احساس قلبی خود را در خصوص وی تکرار کرده بود . ماجرا به همین جا خاتمه نیافت. بهار سال بعد نامه دیگری از طرف «تدی» به دست خانم«تامپسون » رسید. او در نامه خود نوشته بود که با دختری آشنا شده ومی خوا هد با وی ازدواج کند. «تدی » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالی است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذیرد و به جای مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذیرفت. حدس میزنید چه اتفاقی افتاد؟ او در مراسم عروسی همان گردنبندی را در گردن آویخت که چند نگینش افتاده بود و همان عطری را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدی» را در یاد او زنده می کرد. در مراسم عروسی «تدی» با دیدن خانم «تامپسون » لبخند رضایت بر لبانش نشست پیش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه ای بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردی . بسیار متشکرم از اینکه احساس مهم بودن را در درونم بیدار کردی و به من نشان دادی که میتوانم مهم وتاثیر گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهی! «تدی» این تو بودی که به من آموختی میتوانم مهم و تاثیر گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمی دانستم چطور باید بیاموزم تا اینکه با تو آشنا شدم

 

١۴/٣  نوشت

١...سلام

٢... داستان قدیمیه

٣...متاسفانه یا خوشبختانه هیچوقت رو مد روز جلو نمیرفتم و نمیرم....هر چی خوشم بیاد همون برام مد روزه...برای همین به قدیمی و جدید بودن داستان توجهی ندارم مهم تاثیرشه  و اینکه دید من رو که عوض کرد .

۴....رفتم وبلاگ کتایون این لینک  کافه جویبار   رو دیدم یه سر بزنید ...تلخه اما واقعیت...

 

 

مخلصیم.....

+ نادر نریمان ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()