گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

روند

مدتی درگیر دکور مغازم بودم و اصلن نمیتونستم درست حسابی حضور داشته باشم...هنوزم درگیر تشعشعات این اتفاقم

======

بچه بودیم با چادر سیاه های مادرامون تکیه میزدیم...با پول تو جیبیامون یه سری وسایل برای این هیئت کذائی میخریدیم...کمک هم میگرفتیم و چارتا حلبی هم به یه چوب میخ میکردیم میشد علامت هیئتمون...هر کی هم غذا از خونه اش می آورد میشد شام هیئت...زود هم تمومش میکردیم و میرفتیم به هیئت های بزرگترا برسیم

یواش یواش بساط هیئت کذائیمون برچیده شد...نا سلامتی پشت لبمون داشت سبز میشد و افت داشت این کار های بچه گونه !

عشق این رو داشتیم که یه روز اول صف یا حداقل اون نزدیک به اولای صف زنجیر بزنیم

واسه من از چند سال بعدش محدود شد به زنجیر زدن تاسوعا و عاشورا...بعد شد فقط عاشورا...بعدم شد فقط تماشای زنجیر زدن دیگران...الانم که بکل از مغازه یا خونه بیرون نمیرم...حتی واسه تماشا و دختر بازی !!!!!!

چه بلائی سرم اومد که  آرزوی اون اوائل صف زنجیر زدن فراموش شد رو از من نپرسید که مسئول زیاده
فقط اینو میدونم که محرم شده کارنوال...کارنوالی که ما تو مملکتمون بصورت رسمی نداریم...شوی لباس و آرایش و مخ زنی و اکوها و علامت های گنده تر و منم منم ها...البته به من ربطی نداره چون من که شرکت نمیکنم...بد و خوبش پای خودشون

+++

این چند وقت دلنشین ترین متنهائی که خوندم این دو تا بود

فهمیده ام که خلقت آدم ها فقط برای تکامل خودشان نیست؛

دیگرانی هم هستند که خلقت من یا تو، به تکامل شان کمک خواهد کرد.

=

احساس خوشبختی می کنم . خدا خودش ختم به خیر کنه !

 

+ نادر نریمان ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
    یادگار دوست ()