گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

آینده

داشتم به آینده ام فکر میکردم
این 15 16 روزی که مادرم خونه نبود به خیلی چیزا رسیدم
البته همه چیز ظاهرن روال عادیش رو طی میکرد !


بدون مادرم هیچم !


لعنت به این ترس که همیشه با منه
حتی با این که انکارش میکنم
بیخیالی طی میکنم
به خدا فکر میکنم که معمولن به درگیری با خودم می انجامه
به خدا توکل میکنم و به خودم بابت این فکرم پوزخند میزنم
تو ذهنم به دوستام ، خودم یا هرچیز دیگه ای فکر میکنم و بخودم قوت قلب میدم


ولی قدرت ترس خیلی بالاس

دشمن و علاج ترس فقط عشقه

عشق جنسیتی نه هاااااا....عشق خالی 
به مفهوم خود کلمه
لبریز شدن از عشق علاج ترسه

ولی ما کجا و عشق و لبریز شدنش کجا ؟

 

مدتیه حس میکنم دارم ماشینی میشم!

ولی تو این مدت فهمیدم بغیر از خودم نمیتونم به کسی تکیه کنم

 

+ نادر نریمان ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
    یادگار دوست ()