گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

آرزو !!!

میگن مواظب باش چه آرزوئی میکنی ...
در مورد دلیلش یه عده میگن :
چون هر لحظه ممکنه برآورده بشه 
یه عده دیگه میگن چون ممکنه یکبار برآورده بشه
به هر حال الان باخبر شدم مادر پدرم حدودای سیزده بدر تا الان سی سی یو بستری شده و دکترا هم گفتن اوضاعش خوب نیست
نمیدونم باید چه حسی داشته باشم...کلن با این که باید چه حسی داشته باشم مشکل دارم مثلن وقتی یه عزیزی مثلن یه دوست خوب فوت میکنه من بجای این که مثل همه ناراحت باشم میفتم به کارکردن ، مثلن پذیرائی و راه انداختن مهمون ها و دنبال کارهای ختم رفتن و غیره ...
یا موقع تصادف و جراحت و از این قبیل اتفاقات دست و پام رو گم نمیکنم و عقلم کار میکنه که مثلن فلان مراقبت پزشکی برای اینجا بود نه برای این که ادم آرومی هستم...بیشتر بخاطر اینه که کُپ میکنم همه احساس هام خاموش میشه و غریزی عمل میکنم

ولی الان با همیشه فرق داره...نمیدونم باید از خودم بترسم...خوشحال باشم...تیریپ اینائی که بزرگوارن و میبخشن رو بردارم براش دعا کنم ...تعجب کنم از پستی که همین سه شنبه گذشته نوشتم ...عذاب وجدان داشته باشم...واقعن گیج شدم که باید کدوم احساس رو با کدوم ماسکم تطبیق بدم

با این که هر بار دلم از کسی شکسته یه اتفاقی افتاده ولی هیچ وقت نمیتونم باهاش کنار بیام...نمیدونم واقعن هیچی نمیدونم حتی دلیل نوشتن این پستم رو هم نمیدونم...فقط اینو میدونم که باید مینوشتم یا به یه نفر میگفتم

+ نادر نریمان ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
    یادگار دوست ()