گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

اضمحلال مغزی !

یه وقتها دیدی یه عالمه سوژه برات پیش میاد ولی هر بار میای دست به قلم (بخوان کیبورد )بشی و یه چیزی بنویسی ... یهو بخودت میای و میبینی دو ساعت زل زدی به صفحه ( بخوان مانیتور ) و هیچ اثری به عنوان نوشته از خودت باقی نذاشتی و تمام این مدت داشتی تو افکارت کرال و قورباغه و دیگر انواع شنا رو میرفتی بدون این که حتی یادت بیاد سر آغاز فکر کجا بود و الان کجائی !

و این دو سر کلاف چه فاصله ای رو طی کرده اند و کلن چه ربطی به هم دارند !

گویا دچار اضمحلال مغزی نوع A شدم !

از پست قبلی تا همین الان اینجوریم ! اینو نوشتم تا بلکه این طلسم بشکنه

 تازه اینا که گفتم  اوضاع این اواخرمه وگرنه بقیش حتی با باز کردن صفحه وبلاگم بهم میریختم !

 

یه چیزی هم این وسطا از دستم در رفت....باید برای روز پدر تبریک میگفتم...

باید تبریک میگفتم ، به زنی که مرا بدنیا آورد و تربیتم کرد...با هر چه که در توان داشت

 

مادرم ،  روز پدر بر تو مبارک

+ نادر نریمان ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
    یادگار دوست ()