گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

به مناسبت مهر ماه از (( کلاس )) متنفرم !

از بچگی جکامون یا یه روز یه ترکه یه رشتیه یه لره یه قزوینیه و ...... شروع میشد

فکر میکردیم تهران هم شهریه واسه خودش

امروز یه عالمه رفیق از شهرستان های مختلف دارم ...

امروز یه غلطی کردم و رفتم یه جای باکلاس !!! غذا بگیرم ..یه صف کوتاه بود

نوبت من شد یه بنده خدائی اومد سفارش غذاشو داد

نفر پشت سر من هم سریع اعتراض کرد که برو تو صف ولی اون خانم صندوقدار فیش رو صادر کرده بود و من گفتم آقا شما پول رو حساب کن تا نوبت من بشه

این نفر پشت سری منم که از اون ادم ناراحتا بود رو به اون بنده خدا گفت تازه اومدی تهروون ؟

بنده خدا هم بدون این که کنایه اش تو صداش معلوم باشه گفت آره دفعه اولمه

و یه جر و بحث کوچیک داشتن

منم حالت تهوع بهم دست داد و هی به خودم میگفتم لال شو ..به تو چه ...به تو ربطی نداره .و از این خزعبلات

نشستم و منتظر آماده شدن غذا بودم ادم ناراحته نشست کنارم

طاقت نیاوردم گفتم شما که از اولش تهران بودی چه گلی به سرش زدی ؟

چیزی نگفت رفتم تو نخ مشتریای باکلاس !!!

راستی جدیدن همه با گرمکن میان تو خیابون ....حتمن اینم یه مد باکلاسیه دیگه...من که سر در نمیارم

حالم از هر چی تهران و کلاسه به هم میخوره

 

دلم برای ترکه و لره و رشتیه و قزوینیه تنگ شده

======

3/14 نوشت

 

قبل کلمه کلاس یه ((  باد معده بی صدا )) باید گذاشت تا منظور نویسنده کاملن منتقل بشه !

===

بعدن نوشت

وبلاگ مریم که درباره مدرسه بود وادارم کرد این بعدن نوشت رو بنویسم

از مدرسه بدم میومد و هنوزم بدم میاد

اصولن آدمی هستم که خیلی کتک خوردم و کتک خورم هم ملسه

سه جهارمشو تو مدرسه خوردم..کتکو میگما !

وسیله ای بودم برای ارضای  عقده یه مشت روانی عوضی که اسمشون معلم و ناظم و مدیر و کوفت و زهر مار بود

با یه مشت کتاب مزخرف و خسته کننده که با بدترین روش تدریسی تنظیم شده بود

فقط حس نوستالوژیک مدرسه خوبه ...اذیت آزارای معلما...شیطنتا..رفاقتا..غیبتا

و از همه مهمتر...هیچکس مثل یه محصل قدر یه روز تعطیل رو نمیدونه..قدر برف سنگین رو

من هنوز عاشق برف و تعطیلیم

+ نادر نریمان ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
    یادگار دوست ()