گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

حکمت چيه نميدونم

خدائیش رو بخواید خیلی جلوی خودمو دارم میگیرم... این پست رو یه جوری بنویسم که به کسی توهین نکنم

اولش بکم من خیلی ادم مذهبی نیستم ولی دارم تو همینو اب و  خاک  نفس میکشم

خسته شدم از دست این ادمائی که از همه چی...زسواستفاده میکنن... برای سواستفاده کردن از دیگران ...حتی از اعتقادات مذهبی...یارو میخواد پولی که وجود نداشته رو با سند قلابی بگیره میگم چه پولی خودشو میزنه به ننه من غریبم بازی ۱۰/ ۱۲ روز دیگه هم  بند وبساط شام و  نذری تو حیاط مشاع بدون رضایت پهن میکنه انگار مجبوره...من ندیدم و نشنیدم و هیچی نمیدونم.... ولی کجا امام راضیه به این رفتارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  میگن میخوای کسی رو بشناسی از روی دوستاش بشناس....ولی من ترجیح میدم  همون شناخت نصفه و نیمه و ناقص خودمو داشته باشم تا بخوام با این جور دوستا کسی رو بشناسم...بس کنید این رفتار حال بهم زنو ...  تورو به هرچی قبول دارید    بس کنید.

البته باز هم مثل همیشه یه درصد و جائی برای نفهمی خودم میزارم .

شاید من نمیفهمم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میگن تو یه روستائی یه پیرمردی با پسرش زندگی میکرده اونا یدونه گاو(( یا اسب حالا گیر ندید))  هم داشتن که تمام سرمایه زندگی و محل درامدشون بوده باهش شخم میزدن و غیره....

یه روز این گاوه مریض میشه میمیره ...همه اهل ده جمع میشن میگن وای  چه بدبختی بزرگی بیچاره شدی...پیرمرد میگه از کجا میدونید بدبختیه؟؟ پسر پیرمرد میره جنگل چهارتا گاو  وحشی میگیره میاره رام میکنه و کار مزرعه کلی رونق میگیره...باز همه اهل ده جمع میشن میگن حالا فهمیدیم چی میگفتی اگه گاوت نمیمرد  این خوشبختی بزرگ برات اتفاق نمیفتاد پیرمرد میگه از کجا میدونید خوشبختیه؟؟چند وقت بعد یکی از گاو ها رم میکنه پای پسر پیرمرد میشکنه باز همه اهل ده جمع میشوند و همون قضایا...پیرمرد هم میگه از کجا میدونید بدبختیه؟؟چند وقت بعد جنگ میشه همه جوانهای دهکده رو میبرند جنگ و پسر پیرمرد چون پاش شکسته بوده میمونه تو ده  والی اخر............................

داستانش طولانیه ومن جون تایپ ندارم

 ولی الغرض این زندگی منو توئه.

از اتفاقات  خوشحال میشیم ناراحت میشیم ولی کاش یادمون باشه همه اینا رو  یه دست دیگه داره مینویسه .

یا حق

+ نادر نریمان ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦
    یادگار دوست ()