گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

میمیرم واسه مردن !

یه وقتها که غیبم میزنه دلیلش اینه که یا نمیتونم بنویسم یا دوباره انقدر نِک و ناله دارم که روم نمیشه بنویسم...

سرسری میگم تا برسه به موضوعی که شدید درگیرش بودم....بیمارستان....مریضی و غیره که واسم روتین شده!

 اما اصلی ها فوت پدر یه رفیق...مریضی مادر رفیق نزدیکم.... و در آخر فوت یه دوست نزدیک ...تصادف با موتور
بعد 16 روز مرگ مغزیش کاملن تائید شد و اعضاش رو اهدا کردن...دیروز سومش بود

داغونم ... 

داشتم عکساشو فتوشاپ میکردم واسه یادبود ...فکر میکردم خودم یه عکسم ندارم بدرد بخور باشه واسه اینجور وقتا...باید یه چند تائی عکس بگیرم توش خوشگل و معصوم بیفتم !

با نوع عزاداری بعضی آدما اصن حال نمیکنم...دلم میخواد جرشون بدم
کاش فقط دو سه  نفر بیان ولی آدم بیان.....
همیشه تو عزاداریا یا تو آشپزخونه ام یا یه کار دیگه دارم میکنم....میگم من که نه فاتحه میفرستم نه اعتقاد دُرس درمونی دارم...حداقل اینطوری یه کمکی کردم یه باری ورداشتم واسه خودمم خوبه...این بار انقدر شلوغ بود که  اصن هیچی به من نرسید بس که این رفیقم محبوب و دوست داشتنی بود...نه که حالا رفته بگما....کلن بچه باحالی بود...یه جورائی هر کی آزارش تو رفاقت بهمون نرسه بچه باحالیه بس که دنیا با معرفت شده ...ولی این رفیقم جریاناتش  فراتر از آزار نرسیدن بود

به دوستامم گفتم ...اگه مداح مسجد و سر قبر خواست درباره من از این چیز شعرا بگه با یه بیلی چیزی بزنید تو سرش پولشم ندید..

حیف نمیشه درخواست کنم جنازمو بسوزونن...آخه چراااااا ؟

مشکل شخصیم با خدا حاد بود حاد تر شد...

مردن همچینا هم چیز بد و ترسناکی نیست...البته واسه بازمونده ها این دید یکم سخته ! 
شایدم گریه شون از روی حسودی باشه 

جدیدن شدیدن فجیعن به مینیمال علاقمند شدم

 

دلم میخواد به ورد پرسی جائی نقل مکان کنم....حداقل مسدودم میکنن...نه این که کلن وبلاگم رو بردارن واسه خودشون ...مثل اون وبلاگم ؛  آهنگهائی که دوستشون داشتم
انگار نه انگار صاحب این افکار منم !
 

اینو یه جا خوندم خیلی خوشم اومد

امیدوارم آیندگان، اینجای زندگینامه ام ننویسن: "و همه اینا تازه اوّل بدبختیاش بود"
 

+ نادر نریمان ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
    یادگار دوست ()