گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

گفتمان من و اون...اولین پست بهار

سلام.....
اون: امسال عید مسافرت میخوای بری کجا ؟؟ (ببینید خودش شروع کردا...اینو یادتون باشه )
من  : مگه حتما باید رفت مسافرت؟؟؟
اون : آره دیگه
من : چرا ؟؟؟
اون : خوب همه جا تعطیله...همه میرن
من :  این جواب من نشد من پرسیدم چرا ما بریم ؟؟؟
اون : برای در رفتن خستگیه یکسال زحمت ...(( البته اون نگفت زحمت یه چیز دیگه گفت که شرمم میشه عین حرفشو بگم )) ولی واقعیت رو گفت
من : بیا بشینیم گپ بزنیم .
اون :  راجع به چی ؟؟ ( با کنجکاوی و تعجب )
من : راجع به مسافرت
اون :  آهان..خب باشه ( با ذوق )
من : پارسال یادته ؟؟
اون : که چی ؟
من :که اون همه تو شلوغی گیر کردیم ؟
اون : اوهوم (با بیمیلی )
من : که همه غذا ها برامون دوبله ؛ سوبله در اومد ؟
اون : اوهوم ( با کور شدگی ذوق )
من : که سه دفعه تا نصفه راه اومدیم و ترافیک زیاد بود ؛ اجازه ندادن و برگشتیم
اون : اوهوووووم ( این اوهومش یه جوری شل بود که دلم سوخت )
من : ( اوج بدجنسی رو ببینین که ادامه دادم اونم با چهره خونسرد و رگباری)که نزدیک بود بمونیم زیر بهمن ...که ماشین خراب شد...( حیوونکی اون ؛ دیگه همچی وارفته بود که نای اوهوم گفتن هم نداشت ) که چون مینی بوس بود ؛  برای روشن شدنش هشت نفری هی هلش میدادیم...که تو اون شهر هیچکس از ماشین ما سر در نمی آورد..که شانس آوردیم که اون یکی رفیقمون رانندگیش خوب بود بدون کلاچ ماشین رو برد به یه شهر دیگه برای تعمیر ....که از ساعت ۳ صبح تو سرما دم تعمیرگاه خوابیدیم تو ماشین تا جناب تعمیر کار تشریف بیارن( چون ماشین کلاچ نداشت نصفه شب رفتیم که جاده خلوت باشه ) که برگشتیم به خونه نزدیک بود جای دزد بگیرنمون

اون :رفلکسی به شوکها  نشون نمیداد که بشه فهمید  در قید حیات بود یا نه ....
بازم منه بیرحم : که پولمون تموم شد که شانس آوردیم عابر بانکه پول داشت و خراب نبود...
 
اون : ( خودشو جمع کرد و با یه حالت درد آوری سرشو تکون داد ) او هوم
من : عوضش الان شهر رو ببین...هوای پاک ...صف بنزین خلوت...همه مردم مهربون ...خوش تیپ...خیابونهای بدون ترافیک و ..............
اون : آره آره میمونیم...همینجا خوش میگذره ( یه جور گفت که انگار تا آخر عمر دیگه نمیخواست مسافرت بره)

من : خوب دیدی همه چی رو میشه با گفتمان حل کرد

اون : آره ..(با لبخندی که انگار یه خطر بزرگی از سرش گذشته )

من : همیشه گفتم زبون منطق خیلی خوب کار میکنه

اون سمج : حالا برا عید اینجا چیکارا کنیم ؟؟؟

من با لبخند : برای اونم یه گفتمان دیگه میکنیم

اون با ذوق : باشه..خوبه

من بدجنس : ولی مسافرت پارسالمون همش برامون خاطره شد ها

 

اونی باقی نمونده بود  که بتونه عکس العمل خاصی داشته باشه......

۱۴/۳  نوشت

۱ ...گفتمان کلا چیز خوبیه البته بشرطی که حرف حرف (( من )) باشه

۲ .... استعدادهای آدم اینگونه کشف میشه( مثل بدجنسی)

۳...عید مسافرت نمیرم میشینم وبلاگ مینویسم تا چشمم در آد............

۴....سال نو با همه دردسرهاش مبارک

 

مخلصیم

+ نادر نریمان ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()