گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

مسبب دروغگوئی چوپان دروغگو کیه ؟؟!!!

رمز گشائـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی میکنیــــــــــــــــــــــــــــــــــم....
به طور کلی  من یه برادر  دارم خیلی خله....یعنی حتی از منم خلتره اون جوری نگاه نکنید
تو عید رفت ((یه شهری)) گوشیش رو جا گذاشت یه پدر بیامرزی پیدا کرد زنگ زد این اخوی بنده هم بلند شد شال و کلاه کرد و رفت...خبری ازش نشد تا فرداش صبح زود زنگ زد .
 من با صدای خواب آلود : بفرمائید
اخوی: سلام
منِ نگران :کجائی ؟چی شده؟
اخوی: پولامو زدن(( شترق) صدای فحش و درگیری
من (سراسیمه و کاملا هشیار) : چی شده ؟ این چه صدائیه ؟ چرا فحش میدی؟
اخوی :  به مدت چند دقیقه وجوابی نمیاد و از دور  صدای فحش و درگیری ادامه داره
من : گلومو پاره میکنم و صداش میکنم
اخوی : الو..( انگار نه انگار اتفاقی افتاده) چی میگفتم؟ آها! دیشب رسیدم رفتم یه اتاق تو هتل بگیرم گفتن کارت شناسائی ؛ کارت شناسائیم رو دادم ؛ یارو! به مهرش گیر داده ! گفته نمیشه...منم رفتم تو چمنهای پارک نیم ساعت خوابیدم صبح شده بود رفتم یه صبحونه بخورم یک لحظه از بیخوابی و خستگی جاده ؛ چرتم برد یارو با لحن بد گفته : پاشو گمشو بیرون!!!معتاد آشغال!!!! دست کردم پولشو بدم دیدم پولا نیست ((اینجا تن صداش رو رسوند به حداکثر  فکر میکنم میخواست  همه شهر بشنون)) این نامردای ###بیـــــــــــب### چند نفری ریختن سرم  << دوباره # بیـــب # و شاتالاق و اینا ؛ یه صدا از اون ور یه سری صحبت های پسرونه !!! صدای شکستن شیشه(( بخدا اینا رو تو بیداری شنیدم ، توهم نزدم ، فیلم هم تعریف نمیکنم)
من: هی گلومو پاره میکنم که بی خیال، بیا جواب بده، الان راه بیفت بیا...بگو کجائی من بیام( یه لحظه داشتم به قالیچه حضرت سلیمان حسرت میخوردم)
حالا از اون طرف هم مادرم گوشی رو برداشته و هی داره میگه  آروم باشید و اینا
خلاصه که تلق تلفن قطع شد !!!و ما موندیم و یه عالمه سوال و نگرانی و من علاوه بر اینا  با یه مخ تیلید و کلی خشم.
داخلی مغازه همان روز ساعت ۴ بعد از ظهر
زنگ زد به موبایلم با لحن خواب آلودی ماجرا رو با جزئیات بیشتر تعریف کرد و  یه حرف کلیشه ای زد ؛ بدون پول موندم وسط شهر غریب...ازش آدرس میخوام نمیگه ؛ میگم دربست بگیر بیا ،اینجا حساب کنیم ؛ میگه نه.............سرتونو درد نیارم ما هر چی گفتیم انگار!!!! ( بابا تو سنگ میخ آهنی فرو نمیره دیگه) اخر سرشم با هم جر و بحثمون شد قطع کرد..
دو روز بال بال زدیم و بی خبری .....حالا من به درک ....من از دلشوره مادر داشتم.......هیچی
دیشب داشتم میرفتم ((اون شهر)) که با آدرس مرکز شهر !!! دنبالش بگردم به دلم یه چیزی اومد گفتم صبح میرم که ساعت ۴ صبح سر و کله اش سالم پیدا شد....بماند که چطوری از اونجا بی پول اومده بود....
برای خود منم ۱۲ سال پیش یه همچین اتفاقی افتاده بود با شرحی متفاوت ولی اون ۲۲ روز بدون پول توی یه شهر غریب ؛ بهترین سفر عمرم شد و محکی که هنوز از تجربه اش استفاده میکنم ؛ بدون نگران کردن کسی...........
همین بر من گذشت این ۴ روز گذشته...
۱۴/۳  نوشت
۱.....من شرمنده اون دوستائی هستم که با بی فکریم نگرانشون کردم (جدی میگم نخندید)
۲.....ممنونم از بابت دعا کردنها و پیغامهائی که امیدوار کننده بود
۳.....یه موضوع مهم این که از بس جلوی آدم رو میگیرن و میگن مسافریم بی پولیم آدم به هیچ کس نمیتونه اعتماد کنه......من فقط به باعث و بانی دروغگو شدن چوپان دارم فکر میکنم

۴....یه صبحونه چقدر ارزش داره ؟

۵....تا کی میخواد اینجوری کلیشه ای و کلاسیک به یه سری رفتارها نگاه بشه؟

 

مخلصیم
 

+ نادر نریمان ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()