گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

یه دونه زنده گی...

سلام...

تو وبلاگ خواهر خونده های عزیزم...من و من ...قلب

 تولد  من  بود !هورا   ( اول یه تبریک داغ بگم تا یادم نرفته...مگه آدم چند دفعه بیست سالش میشه ؟)

یه چیزی از گذشته یادم اومد....یه موضوعی شد برای حرف زدنم چون نباید زور بزنم که چیزی بنویسم مینویسم کلا اینجوری که میجوشه و نوشته میشه رو دوست دارم....البته اگه دلمم بهم اوکی رو بده، یه وقتها میجوشه ولی آخرش دلم یه خط قرمز روش میکشه منم پاکش میکنم ....انگاری بازم رفتم تو حاشیه...نیشخند

یه وقتی بود که وقتی میخواستم خیلی از چیزهای این دنیا رو ببینم باید سرمو به طرف بالا میگرفتم  ، و اون موقع یک سری چیزها برام خیلی با ارزش بود مثل همین که میگفتن فلانی بیست سالشه ، دیگه فکر میکردم یعنی خیلی بزرگه و خیلی آزاده ، خوش بحالش چه کارهائی که تو زندگیش نمیتونه بکنه...برام یه آرزو بود و یه مقصد، خیلی منتظرش بودم ،ولی نمیدونم چی شد و چه  اتفاقاتی افتاد که اصلا نفهمیدم کی بیست سالم شد...خیلی دلم سوخت که حسش نکردم اونجوری که میخواستم البته...به شر و شور جوونی و سبکسری های اون موقع گذروندمش...یک ماه پیش اولین سال آغازین  دهه چهارم عمرم رو پشت سر گذاشتم....(( اعترافش سخته...مخصوصا این اصطلاح دهه چهارم خیلی برام سنگینه....مثل برق و باد گذشت)) ولی این دفعه حسابی حسش کردم....یک دهه ، نه بهتره بگم سه دهه چیکار کردم ؟ از این به بعد میخوام چیکار کنم ؟من تو زندگیم خیلی کارها کردم ، دیوونگی هائی که امروز که نگاه میکنم خودمم مات میمونم..به جاهائی خواسته و نا خواسته کشیده شدم که عرف و هنجار و مورد پسند هیچکس نیست...کارهائی انجام دادم که کمتر کسی انجام میده ولی از اون طرف خیلی کارها انجام ندادم که تقریبا برای همه خیلی پیش پا افتاده و ساده است...اما از عمری که گذروندم راضیم....امروز که به کلیتش نگاه میکنم یه چرتکه میندازم میبینم اگه همین الان بمیرم خیلی هم ککم نمیگزه...میخوام اینجوری زندگی کنم که اگه هر لحظه رفتنی شدم آماده باشم و کار زیادی برای انجام دادن نداشته باشم...سوای آرزوهائی که بهشون رسیدم یا نرسیدم

اگه همین الان که دارم این متن رو مینویسم بگن یک ساعت وقت داری تا بری ، فقط یه خداحافظی از مادر و برادرم و یک نفر دیگه میمونه و یک بسته سیگار و یه جائی که نهری ، آبی چیزی داشته باشه دراز میکشم و به آسمون نگاه میکنم و به صدای آب گوش میکنم....همین

 

  ۳/۱۴ نوشت

۱... این آهنگ وبلاگ مال معین و شعرش از ژاکلینه و از آلبومه طلوع

۲...ملاقات

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم(2)


به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم(2)


من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم(2)

۳...اینم لینکش که عذاب وجدان دزدی نداشته باشمنیشخنداین مال گوش دادنه این مال شعرشه

۴...پی نوشت به این خفنی و بلندی؟ نیشخند

هیچی دیگه....مخلصیم

+ نادر نریمان ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()