گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

زنده یاد حسین پناهی

سلام...

میخواستم از تغییر بنویسم ولی یه پیچ پیچید تو زندگیم تمام فکرمو پیچوند...میبینید چقدر پیچ تو پیچ شد ؟ یه چی تو مایه های هزار چم !!!!

ولی امروز ۱۸ مرداد سالروز پر کشیدن حسینه...کدوم حسین ؟

همون که برای این که اون پیرزن تمام زحمت سالش یعنی تمام روغنی رو که داشت دور نریزه لباسش رو بوسید و گذاشت کنار و طرد خونواده رو پذیرفت...

همون سهراب که یه قورباغه تو جیبش داشت و عاشق مادربزگ بود...همونی که تو آژانس دوستی از اسپانیا اومده بود ... هممون عاشق صحبت هاش بودیم وقتی حرف میزد دلم قنج می رفت واسه حرفهاش...همونی که از درخت انجیر اومد پائین که ای کاش نیومده بود...همونی که دوست داشت برگرده به کودکی ...همون که من بود...

۴ سال گذشت...ادا اطوار روشنفکرانه در نمیارم که هر کی رو این وبلاگ و من حتی سر سوزنی شناخت داشته باشه میدونه که هیچ وقت ادعام نشده روشنفکرم...بقول حسین من خودمم ..خود خودم...همینم که میبینی ...همینم که میشنوی ..نه بیشتر نه کمتر..

دلم برای  حسین تنگ شده....برای سادگیش ..شایدم دلم برای خودم تنگ شده..ندیده ای مرا ؟
راستی کسی از نازی خبر ندارد..هر چند که حسین گفت نازی مرد...
اون سینی چای چی شد
فکر کنم  از دو صد جنگ خونین گذرش داد تا با خدای خویش چشم در چشم نوش کند

روحش شاد یادش گرامی
مخلصیم 

+ نادر نریمان ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()