گاهی به آسمان نگاه کن

یکی بود ... هنوزم هست

نوشته ای برای خوانده نشدن

همین ظهر پست زدم....خواهر خونده  گلم گفت سخت میگیرم....اومدم جواب بدم دیدم راضیم نمیکنه...باید بنویسم باید خارج از ذهنم به این قضایا نگاه کنم شاید ربطشو بفهمم


نوشتم 


من سخت نمیگیرم 
این توقع دنیا و ادماشه که زندگی رو به آدم سخت میکنه .
پس چی شد این کارت ؟
میخوای چه شغلی انتخاب کنی ؟

هزاران هزار پیشنهاد تکراری که به جزئیات هر کدومش ثانیه ثانیه فکر کردم....

از یه طرف میترسم خیلی زیاد.....سنم اندازه ایه که جای ریسک  خیلی کمی دارم.

یه بار تو   بیست و دو سه سالگی کمرم شکست تا امروز درست نتونستم کمر راست کنم....ترس نشسته رو ناخودآگاهم.... هیشکی بهت حرف نمیزنه....همه دلداریت میدن ...ولی سرزنشی که از طرف خودت میشی چی ؟

تو این هاگیر واگیر هزار تا چیز دیگه میاد جلوی چشمم 

برادرم

مریضی مادرم

حرف ها و مهربونی دیگران راجع به این که .....سنت رفت بالا ...حواست هست ؟

نمیخوای ازدواج کنی ؟ دیر میشه ها...حق دارن....بخدا حق دارن...میدونم دارم ضربه میخورم اما . . .


هر چی میگم همیشه جواب یک کلمه است

خدا بزرگه...قدم اول و بردار بقیش جور میشه

به این جمله آلرژی پیدا کردم

خدا بزرگه ولی این مملکت خوشگل ما جیب گشادش بزرگتره

باید گلیم خود لعنتیمو بشناسم....

پامو بیشتر دراز نکنم.....همین مملکت گل و بل بل  محافظه کار بارم آورد.

نفرت و خشم رو ریخت تو وجودم....از خیلی چیز ها و ظلم ها و ریا ها.....نتونستم.

این حقیقته که ذهنم نمیکشه....با یه سری چیز ها دمساز نیستم.....نمیتونم همرنگ و همپا بشم...

به چیزی که اعتقاد ندارم نمیتونم ریا کنم.

شدم یه ادمی که به هیچی اعتقاد نداره.....تقریبا به هیچی.

همه اینا به حساب ناشکریم نیست....هنوزم شکر گذارم اما مشکوک.. 


ننوشتم برای خواندن......دوست داشتم اون زمانی که اینا رو برای خودم روی یه تیکه کاغذ مینوشتم و لای یه دفتر محوش میکردم .


دلم تنگه برای خیلی چیزا.... 

 

+ نادر نریمان ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
    یادگار دوست ()